تبليغاتX
پائیز خاطره ها
و در دنیای ما خورشید هم حتی به مردم مساوی نمیتابد ...
درد علي دو گونه است:

يك درد درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند

و درد ديگر درديست كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي

اطراف مدينه كشانده و به ناله درآورده است ...

ما تنها بر دردي م گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند.

اما اين درد علي نيست ...

دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، تنهايي است

كه ما آن را نمي شناسيم

بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را،كه علي درد شمشير را احساس نمي كند

و ما درد علي را ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط سحر

در خويش می گدازم و دستانم شعله شعله به سمت تو قد مي كشند.

در خويش مي گدازم و لهيب آه مكررم افق افق مي شكافد و پيش مي راند.

در خويش مي گدازم و سجده سجده زمزمه ذكر تو را مرهم آرامشم مي كنم.

در خويش ميگدازم و قطره قطره بلور گدازنده اشك چون شهاب هاي داغ

بي آرام،از آسمان چشمهايم جاري است.

بی خنكاي عنايتت محبوب،جز خاكستري بر دستان باد نيستم.

آسمان رحمتت هماره آبی باد.اي كه سفره محبت تو پررنگ است.

لذيذترين استجابت ها پيوسته پيش دستان خواهش نيازمندان گسترده است.

معبود من حقيقت يكتاي مطلق،استوار بر كنگره عرش ايستاده اي و

عطر لطف و رحمت برجهان مي پاشي،

قطره قطره با هر باران نازل مي شوي و برگ برگ با هر درخت به

آسمان سر مي كشي.

درياب معبود من،اين دستهاي نيايشي را كه ديريست جراحت روح

مرا فرياد مي كشد،

دستهايي كه قلبم را در خويش مي فشارد و آتشناك به درگاه تو پيش كش

مي آورد.

پروردگارا،فانوس روشن عشقي را كه خود در فطرت من افروخته اي

شعله ور تر كن،تا بي تاريكي بي راهه ها و رها از قيد و بند دنيا به سوي تو

بال بگشايم. معبود من،قلب مرا به عشق بيازمای،آتش عشق را در سراي

دلم بيفروز و خانه خرابم كن.

مرا به عشق بخوان تا به چنان شتابي برخيزم و بشتابم كه جز اعجاز عشق

ميسر نباشد. مرا به عشق بخوان اگر چه شعله اش عاشق را خاكستر مي كند.

مرا به عشق بخوان تا چون قطره اي از اقيانوس عظيمش در آن ذوب شوم و

به تلاطم درآيم و با طوفنده ترين امواج طلب به سمت تو سر بر آسمان برآورم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط سحر

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

«اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی.»

پرنده گفت:

«من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه

می‌گیرم.»

انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟»

 انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.

پرنده گفـت: «نمی‌دانی، تو آسمان چه‌قدر جای تو خالیست.»

انسان دیگر نخیدید.

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی‌دانست چیست.

شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: «غیراز تو، پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از

یادشان رفته است.

 درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند.

فراموش می‌شود.»

پرنده این را گفت و پر زد.

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و

به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه

دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:

«یادت می‌آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم،

بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟»

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

آن وقت رو به خدا کرد و گریست.


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط سحر
دلم مي گويد در برم هستی اکنون، در کنارم


عقلم مي گويد فرسنگ ها دوری


دلم مي گويد چشم که فرو بندم در نظر آيی


عقلم مي گويد به عکست بنگرم


دلم مي گويد نمی بايست می آمدم


عقلم مي گويد بايد دور مي شديم تا آينده را بسازيم


دلم مي گويد صبرم به پايان آمده


عقلم ميگويد صبر برای وصال یار شيرين است و پایان ناپذیر


دلم مي گويد و عقلم مي گويد، اما نمي دانم به کدام بايد گوش فرا دهم
نمي دانم


و اين منازعه هر روز و هر لحظه در وجود من جاريست


با هر ضربانی که قلبم ميزند و خون را به سلول های خاکستري مغزم مي رساند اين اختلاف به سراغم می آيد


کاش يکی بود به اين عقل مي گفت اگر دل نبود جهان زيبا نبود


کاش يکی بود مي گفت


کاش مي شد صافي عقل را برداشت از سر راه دل


کاش جهان آنقدر پاک بود که بدون صافي عقل هم شکی  وارد دل نمي شد


کاش فکر مردم بجای چشم به دلشان بود


کاش .........


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط سحر

همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه

مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...

زندگی خیلی طولانی نیست ....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط سحر
به يه نقطه زل مي زنم رو  ديوار سفيد، رو ديواری که با نگاه کردن بهش

تابلو هایی از با هم بودنمون رو روش مي کشم تو خيالم فکر مي کنم، سوت مي زنم،

بعضی وقت ها هم فکر مي کنم که دارم سوت مي زنم، 

بعضی وقت ها هم سوت مي زنم که فکر نکنم اما،

اما يک دفعه که سوت زدنم تموم ميشه باز غرق خيال مي شم، غرق آرزوها،

غرق رويا، غرق آرزوی وصال


بی اختيار لبخند مي زنم، آخه رو ديوار تابلو با هم بودنمون رو مي کشم،

خوشحال ميشم، مي بينم با هميم،

باورم ميشه که الآن کنارتم يه لحظه يک دفعه تابلو محو ميشه،

مي بينم همش خيال بوده، مي بينم هنوز کنارت نيستم،

مي بينم هنوز نمي تونم دستای گرمت رو حس کنم


اونوقت يک دفعه، بی اختيار، نمي دونم چی ميشه يک دفعه دهنم شور ميشه


تعجّب مي کنم، ميگم نکنه اشتباهی به جای خيال تو دريا غرق شده باشم


اما، اما بعدش حس مي کنم گونه هام هم خيس شدن


ميگم نکنه ديوونه شدم؟


اما، اما بعدش می فهمم که چشمام هم خيس شدن


تازه مي فهمم تو دريا غرق نشدم و تو اشکام غرق شدم


اشک هايی که به خاطر فراق بدون اختيار جاری شدن و حتی اجازه هم نگرفتن از من ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم شهریور 1388 توسط سحر

اگر به زبان تمامی آدمیان و فرشتگان سخن گویم.... و از عشق بی‌بهره باشم طبل

میان‌تهی و سنج پرهیاهویی بیش نیستیم،

اگر از کرامت غیب‌دانی و پیش‌گویی بر خوردار باشم و همه اسرار جهان را دریابم و قلمرو

دانش را تمام مسخر کنم و در ایمان چنان راسخ و نیرومند باشم که کوه‌ها را به رفتار آورم

و از عشق بی‌بهره باشم، کسی نیستم.

اگر همه دارایی خویش به مستمندان بخشم و جسم خویش را به آتش بسپارم و از عشق

بی‌بهره باشم مرا هیچ سود نخواهد بخشید.

عشق بردبار و مهربان است عشق از حسد برکنار است عشق لاف خودستایی نمی‌زند

عشق اطوار ناپسند ندارد

عشق به اندک چیزی در خشم نمی‌آید و اندیشه شر نمی‌کند و از بی‌عدالتی خشنود نیست

اما با حقیقت و راستی شاد و خرم است همه چیز را تحمل می‌کند همه چیز را باور می‌کند و

به همه چیز امیدوار است

 هیچگاه از پای نمی‌افتد اما پیشگوی‌ها همه شکست می‌خورند و زبان‌ها همه قطع می‌شوند

و دانش‌ها در غبار زمان پنهان می‌شوند و دانش ما جزیی است و نبوت ما جزیی است و

آنچه جزیی است روی در فنا دارد انچه می‌ماند ایمان و امید و عشق است و از این هر

سه، عشق را برترین مقام است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط سحر

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.

خدا فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است.

 گفتم مرا خوشبخت کن.

فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی....

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود: برای این کار
من به تو زندگی داده ام....

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سحر

 

عاشقان            عیدتان            مبارک

 


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط سحر

چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی!

سروجان بها ندارد كه كنم فدای مهدی

 

همه نقد ِ هستی خود ، بدهم به صاحب جان

كه یكی دقیقه بینم رخ دلگشای مهدی

 

چه كنم چه چاره سازم كه دل ِ رمیده ی من

نكند هوای دیگر به جز از هوای مهدی

 

نه هوای كعبه دارم ، نه صفا و مروه خواهم

كه ندارد این مكان ها به خدا صفای مهدی

 

من دل شكسته هر دم، به امید در نشستم

كه مگر عیان ببینم ، قد دلربای مهدی

 

دل من تپد به سینه ، به امید روزگاری

" كه گذشت گاه محنت" ، شنوم ز نای مهدی

 

به گداییش " فصیحی"، همه فخر می فروشم

كه ز پادشاست برتر به جهان، گدای مهدی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط سحر
درباره وبلاگ
خيلی وقتها خدا آدم را دعوت می کند به نگاه کردن. ولی حيف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نيستيم.
ما ذوق زده نمی شويم.تعجب نمی کنيم و اصلا حواسمان نيست که خدا همين جاهاست.
توی همين باغچه ، لای همين ابرها، روی همين ثانيه ها. چشم های ما به همه چيز عادت کرده اند به همه چيز و چی؟
تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا حالا شده که با ديدن چيزی، مثلا يک درخت، يک پرنده !
يا يک منظره، آنقدر تعجب کنی يا لذت ببری که بگويی خدا تو واقعا فوق العاده ای...
آرشيو مطالب


Blog Skin